nyctophobia

دیگه چاره ایی نبود.......کاری نمیشد کرد.......من نهایت تلاشم رو کردم اما..........وقتی قکر میکردم که الان داره با چه کثافتهایی چه میکنه .....چه حالی میشدم....چقدر سرم درد میکنه......

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳| ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

...... ادمی که از اول هم به من تعلق نداشت.....کسی که من تصور میکردم  مال من خواهد بود اما نبود...  شاید فقط 20 درصد مال من بود شاید هم .... حالا  که همون هم نیست دیگه.....گاهی احساس میکنم اصلا وجود خارجی نداشته.....همش کابوس بوده یا خواب بوده یا تخیل ....عکس هاش برام خیلی غریبه است......صداش حتی.... با خودم میگم اصلا کسی بوده یا من همیشه مثل الان تنها بودم..... یکهو که به خودم میام باورم نمیشه....

حس عجبیه......تا حالا هیچ وقت این طوری نبودم......اتفاقات بد زیاد بود که از شدت ناجوری باورشون نمیکردم اما درباره خود اشخاص هیچ وقت این چنین حسی نداشتم.....گاهی که دارم باهاش تلفنی حرف میزنم فکر میکنم یه غریبه است....گرچه خاطرات میاد جلو نظرم اما دیگه احساس نزدیکی ندارم باهاش ..... خیلی از هم دور شدیم این فاصله فقط فیزیکی نبود بیشتر عاطفی و احساسی بود ......یک چنین رابطه ایی رو دوباره چطور میشه از نو بنا کرد؟؟؟.....همه چیز ظاهرا نابود شده....دیگه خیلی دیره....اون هم دیگه لابد با این کارهایی که کرده دیگه روش نمیاد خودش رسما همه چیز رو تموم کنه.....شاید باید خودم .......

نمیدونم منتظر چی بودم من؟؟!!!

خودمم نمیدونم؟؟!!!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢| ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

نمی خواستم حسودی کنم......ولی اخه یارئ پدرش رو در میاره هنر روز باز هم براش عزیزه ...اون هم چه عزیزی و ....... اما من بدبخت این همه هم که زار میزدم و التماس میکردم محبت میکردم اون هم محبت واقعی و ......انگار نه انگار .....اصلا منو نمیدید.......شانسه دیگه....چه میشه کرد... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸| ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

اروزش همین بود دیگه ......به ارزوش رسید دیگه.....همینو می خواست .....

دیگه منو میخوادچه کار.....انتقامش رو هم گرفت و رفت....دلش خنک شد ته دلش هم منو مسخره میکنه و میخنده......چقدر هم شاد به نظر میاد همیشه......

دیگه من چه کارم اون وسط.....جدا خاک تو سر من کنن......

همیشه میگفتن......ای کاش نذاشته بودم.....ای کاش هیچ وقت سر راه من سبز نشده بود.....و هزار تا ای کاش دیگه.....

فکرش رو بکن هیچی ندارم تو زندگی اون موقع هم نداشتم شاید واسه همین اون شده بود تنها امیدم...نه پول - نه زندگی - تحصیلم که رو هوا موند- زندگی....هم که نابود شد- اونها رو هم که از دست دادم .من موندمو.......دستان خالی و قلب شکسته و......نمیدونم اصلا چرا زندم؟؟

ای کاش حق انتخاب داشتم اگه داشتم حتما رفتن رو انتخاب میکردم.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦| ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

حتما ته دلش بهم میخندید....و میگفت این دیگه چه بی شعور و بی مغزه که با این همه بلایی که سرش اوردم باز هم......

اما کلا دوست داشتن زوری که نمیشه......اما ای کاش فقط یه ذره از محبتی که من داشتم اون هم........

چی به سر من اورد .......وقتی قکرش رو میکنم.....کاری نبود که نکرده باشه.....اما من فقط نشستم و نگاهش کردم......من فقط ......

من هیچ وقت دوست نداشتم خودمو یه کسی تحمیل کنم....این من نبودم که اومدم جلو ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦| ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

بی خودی توی ......دیگه خیلی دیره.....گرچه من سعی خودم رو کردم .اما نشد....قهر

دیگه همه چیز تموم شده است......برای همیشه...

ای کاش فقط یه ذره فقط یه ذره رو راست بود این این طوری شاید برای خودش هم بهتر بود گرچه اون که داشت زندگی خودش رو میکرد..........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩| ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ