nyctophobia

ای دوست ......ای رفیق...ای همراه.......چه زود قول هایت را از یاد بردی چه زود حرف هایت را...نگفتی در نبودنت چه کنم.....نگفتی در نبودنت ارزوهایمان چه میشود.... نگفتی رازهایمان چه خواهد شد.....نگفتی بعد تو اشک هایم را چه کسی پاک کند.....نگفتی دستانم را در دستان چه کسی بگذارم....نگفتی دل تنگی هایم را برای که بگویم....نگفتی بی تو چگونه دل به دریا بزنم....نگفتی چه کنم با دل شکسته ام.....  نگفتی چگونه  دل شکسته ام را در  قبرستان جدایی به خاک بسپارم... نگفتی دیگر چه کسی  بر بی کسی ام فاتحه بخواند و اشک بریزد.... .خودخواهم نه؟؟ میدانم ..............

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦| ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

واقعا ادم 4 تا ازاین فک و فامیل ها داشته باشه دیگه چه احتیاجی داره به دشمن......

فکر کن اون خانواده پدری این هم که از فامیل مادری که ما شالله خودشون یک گله دشمنن.....من این همه اشک ریختنم جلوشون ککشون هم نمی گزه این نکبت که اشک تمساح می ریزه.....میخوان واسش ......

مرده شور همشون .......حالم از همشن بهم میخوره.......

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠| ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

اخه چقدر حسادت چقدر بخل .......چقدر بد جنسی.......

دلم میخواست همه ادمهای بد رو میتونستم نابود کنم مثل یه ترمیناتور....مخصوصا اونهایی که اطرافم هستن.......

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧| ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

هر که زنگ می زد میگفت وای کار خونه کردم انگار تنها زنی بود تو این دنیا که خانه داری میکرد....هیچ کس کار خونه نمی کرد به جز این خانم....

مامانم میگفت : همیشه کون گشاد بود از اول خوانی تا حالا همیشه تا مادرم تو خونه اعتراض میکرد که خوب بابا همش که من نباید همه کارها رو بکنم به اون هم بگید دعوا میشد.....

واسه همینه که حالا یه گرتگیری که میکنه جونش بالا میکنه و تازه همه دنیا رو هم خبر میکنه ..

به تک تک دوستان و اشنایان زنگ زده میگه وای امروز کلی تو اشپزخونه جون کندم....

جدا عجب موجودیه این ادم.......آخ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥| ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

 این دو قطعه شعر زیبا از وبلاگ  (درد بی کسی) دوست عزیز( میلاد) بود که اینجا نوشتم که زبان حال این روزهای منه....

تشییع عشق....

چه سخته تشییع عشق
بر روی شانه های فراموشی
چه سخته سپردن دل
به قبرستان جدایی
می دانی؟
پنجشنبه ای نیست
تا رهگذری
بر بی کسی ام فاتحه بخواند و اشک بریزد..

 واهمه....

دلی را برایت به دریا زدم
که از آب واهمه داشت
و تو برای من
حتی دستانت را
خیس هم نکردی.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤| ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |

ادم یه ذره ارامش نداره.......حالا چون این طوری شده وضعمون ....این طوری گرفتار شدیم و محتاج باید اینجا هم بیفتیم که یه ذره ارامش و اسایش هم نباشه.......

دلم یه ذره ارامش می خواد.....به خشکی شانس....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤| ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ| توسط سارا بزمی | نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ